على اكبر دهخدا
620
امثال و حكم ( فارسى )
چنان زى كه مور از تو نبود به درد * نه بر كس نشيند ز باد تو گرد . اسدى . رجوع به : آنچنان زى . . . ، شود . چنان قحط سالى شد اندر دمشق * كه ياران فراموش كردند عشق . سعدى . در شكايت از فراموشكارى دوستان تمثل كنند . چنان كاروانى كز اين دشت در * بودشان گذر سوى دشت دگر بجانيم همواره تازان به راه * بر اين دو نوند سپيد و سياه يكى پيش ديگر ز پسمانده باز * بنوبت رسيده به منزل فراز . اسدى . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود . چنان كامدى رفت خواهى تهى * تو گنج از پى گنجبانى نهى . اسدى . رجوع به : بخور هرچه دارى بفردا . . . ، شود . چنان كز سال و مه تنين شود مار * شود عشق از ملامت صعب و دشخوار . ( اگرچه پند رامين مهر بر بود * شهنشه را ز پندش مهر بفزود چو دل در مهر نپذيرد سلامت * بيفزايد ستايشرا ملامت . . . ) ويس و رامين . چنان كو گذارد ببايد گذاشت * ( زمانه نبشته دگرگونه داشت . . . ) فردوسى . رجوع به : زمانه با تو نسازد . . . ، شود . چنان كه افتد و دانى . * ( در عنفوان جوانى . . . با [ . . . ] سرى و سرى داشتم : ) سعدى . عبارت چنان كه افتد و دانى در نظاير اين مورد چون مثلى ساير متداول است . چنان گور از خود با بهترين دوست * كه پندارى كه دشمنتر كسى اوست . نظامى . رجوع به : استر ذهبك . . . ، شود . چنان لطف خاصيش بر هرتن است * كه هربنده گويد خداى من است . چنان ميروى كه گوئى بكشتنت مىبرند . نقل از قرة العيون . رجوع به : آب در دلش . . . ، شود . چنان نامور بيهنر چون بود * كه آموزگارش فريدون بود . فردوسى . رجوع به : چنان بود پدرىكش . . . ، شود . چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند . * ( رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند . . . ) حافظ . نظير : دم دنيا دراز است . و رجوع به : از پى هر گريه آخر . . . ، شود . چنته خالى شدن . چنته چون چرسدان ، كيسهماننديست كه درويشان خردههاى خويش در آن نهند . و معنى تعبير مثلى آنكه همه فضائل خويش بگفت و بنمود و ديگر چيزى از گفتنى و نمودنى ندارد . چندان بود سياهى احشام شامرا * كز خاوران كند يزك صبح تافتن . سلمان ساوجى . چندان حركت بكن كه از روى قياس * معلوم شود كه مردهاى يا زنده . رجوع